حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
امروز میخواهم خودم بنویسم... بنویسم که چطور دوباره زنده شدم! چطورش را فقط تو خود میدانی و بس..... نفسهایت را لمس کردم دستهایت را نفس کشیدم تنم داغ بود تب داشتم انگار... تب تو! تب تو را داشتم آری... داغیه تنت آب روی آتش بود.... دستهای کوچکم گم شد در حجم مردانه ی دستهای تو و قلبم دیگر مال من نبود....... (طناز)
![]() |
|
[ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |